تبليغاتX
به تو ساده دل ندادم



به تو ساده دل ندادم

که بری ساده ز یادم...



نویسنده : ليلا ; ساعت 1:20 روز سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388

 

گل به گل ، سنگ به سنگِ این دشت

یادگاران تواند.

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تو اند.

در دلم آرزوی ماندنت می میرد

رفته ای اینک ، اما آیا

باز بر می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد!




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ليلا ; ساعت 15:55 روز دوشنبه پانزدهم مهر 1387

یک شبی مجنون نمازش را شکست       بی وضو در كوچه ی لیلا نشست

سجــــده ای زد بر لــــب درگـــــاه او           پـر زلیــــلا شــد دل پـــــــــر آه او

 گفت یــا رب از چه خـوارم کــرده ای           بر صلیــب عشــــق دارم کرده ای

 جـــــام لیـــــلا را به دستــــم داده ای         واندر این بازی شکســتم داده ای

نشتر عشـقــــــش به جانــم می زنی        دردم از لیـــــــــلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشــق، دل خونم مکن         من کـــــه مجنونم تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچـــــــــــــه دیگر نیستم             این تو و لیــــــلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایــــــــــــــت منم             در رگ پیدا و پنهانت منــــــــــــــم

سال ها با جور لیــــــــــــــلا ساختی            من کنارت بودم و نشناختــــــــــــی

 عشق لیـــــــــــــــــلا در دلت انداختم           صد قمار عشق یک جا بــــــــــاختم

       کردمت آوارهء صحرا  نشد...                     گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربــــــــــت             غیر لیــــــــــــــــــــلا برنیامد از لبت

 روز و شب او را صدا کردی ولـــــی               دیدم امشب با منی گفتم بلـــــــــــــی

 مطمئــــــــــــن بودم به من سرمیزنی          در حریم خانــــــــــــــه ام در میزنی

حال این لیـــــــلا که خوارت کرده بود             درس عشقـــــــش بیقرارت کرده بود

 مرد راهش باش تا شاهـــــــــــت کنم          صد چو لیــــــــــلا کشته در راهت کنم

با تشکر از ساناز جوووون!!!




دسته بندی :

لینک مطلب


!!!

نویسنده : ليلا ; ساعت 20:42 روز سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387




دسته بندی :

لینک مطلب


!!!

نویسنده : ليلا ; ساعت 20:20 روز چهارشنبه نهم مرداد 1387

 




دسته بندی :

لینک مطلب


!!!

نویسنده : ليلا ; ساعت 3:48 روز پنجشنبه سی ام خرداد 1387

 

اگر بیشتر میماندیم باران را میدیدیم

 

کم ماندیم گرمای آفتابت سوزاندم

 

خورشیدم؛ بمان سوختنم را به فال نیک میگیرم!!!




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ليلا ; ساعت 20:17 روز دوشنبه بیستم خرداد 1387

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ليلا ; ساعت 15:57 روز پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387

 

اندیشه های یک هفته.

 

روز شنبه

 

آیا میدانی که برای رشد یافتن باید اول خاک شدن را تمرین کرد؟

 

روز یک شنبه

 

اگر میخواهی از زندگی لذت ببری هر کاری

 

را جدی بگیر و بدان که تو برای انجام آن بهترین هستی.

 

روز دوشنبه

 

تو جانشین خداوندی پس مثل یک انسان مقدس زندگی کن.

 

(یکی از سوره های قرآن)

 

روز سه شنبه

 

هیچ انسانی بدون سرمایه ی عمر به دنیا نمی آید

 

پس ببین چه گونه آن را خرج میکنی.

 

روز چهارشنبه

 

آدم های فقیر ولخرج تر از پولدارها هستند زیرا ثروتمندان

 

از ترس فقر خسیس میشوند و فقرا چیزی برای ترسیدن ندارند.

 

روز پنج شنبه

 

نقاش نویسنده و عکاس از کائنات کپی بر میدارد و اثرش

 

شاهکار میشود.

 

روز جمعه

 

در قطرات باران رمزی ست که باید به آن گوش کنیم

 

الفبای ترنم رود است. اگر گوش کنیم قادریم که لایق

 

فردوس باشیم و از آن لذت ببریم. زیرا در بهشت

 

نهر ها جاری ست!!!

 

پس فهمیدم;

 

خشم ،طوفان، انهدام، آتشفشان ،آرامش ، شب، قهر،

 

خورشید در یک بعد از ظهر دلتنگ پاییز شادی آسمان بعد

 

از یک بارش بهاری ، حسرت میوه شدن یک شکوفه

 

تلاش مورچه در جمع آوری آذوقه و همه ویژگی های

 

رشد و تعالی که در کائنات میبینیم در آدم تجلی دارد

 

و همین باعث خشم شیطان شده است. حرص، طمع، حسادت

 

کینه... در طبیعت انسان نیست.

 

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ليلا ; ساعت 23:30 روز سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386

 

منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه

 

تا سکوت هر شب من با هجومت رو به رو شه

 

بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم

 

منو در گیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم

 

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه

 

هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه

 

با من غریبگی نکن با من که درگیر تو ام

 

چشماتو از من برندار من مات تصویر تو ام

 

تو همینجایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست

 

آخرین نقطه ی دنیا تو جهان من همینجاست

 

تو همینجایی و هر روز من به تنهایی دچارم

 

منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم

 

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه

 

هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه

 

با من غریبگی نکن با من که درگیر تو ام

 

چشماتو از من برندار من مات تصویر تو ام

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غار آرزوها ...

 

ستاره ها در آسمان می درخشند . ابرها می رقصند و بادها می وزند .

                                                                           

همه خواب هستند و رویاهای شیرینشان را در خواب , واقعی می بینند .

 

من بیدار هستم وجغدهای شب بیدار . نمیدانم به کدامین گناه مرا در غار

 

آرزوها حبس کردند . ولی این کار را می دانم روزی که گفتم تو را

 

دوست دارم . لادن ها از خواب بیدار شده بودند . و آویشن ها دسته

 

دسته به دیدارم می آمدند.تنها دلیل حبس من در غار آرزوها تو بودی.

 

تویی که نمی دانم کیستی و از کجا آمده ای . ولی هر چه باشی

 

دوستت خواهم داشت .....




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ليلا ; ساعت 15:9 روز جمعه سوم اسفند 1386

صادق باش

 

 همراه با خورشید برای عبادت برخیز به تنهایی º

 

عبادت کن همواره دعا بخوان تو فقط بگو خداوند

 

بزرگ میشنود  .

~~~~~~

 

º در برابر افرادی که مسیر زندگی شان را گم کرده اند

 

شکیبا باش. نادانی غرور خشم حسادت و طمع از

 

یک روح گمشده ناشی میشود. دعا کن که آنها راه

 

خود را پیدا کنند.

~~~~~~

 

º خودت راه زندگی ات را بیاب و به دیگران اجازه

 

نده که برای تو راه بسازند این راه فقط برای توست

 

دیگران ممکن است با تو قدم بردارند اما هیچ کس

 

نمیتواند برای تو قدمی بردارد.

~~~~~~

 

º آن چه را که متعلق به تو نیست تصاحب نکن. خواه

 

از یک فرد یک جامعه و یا از یک فرهنگ باشد اگر خودت

 

آن را کسب نکرده باشی آن چیز متعلق به تو نیست.

~~~~~~

 

º به همه چیزهایی که بر روی زمین هستند احترام بگذار

 

خواه انسان باشد یا حیوان یا گیاه.

~~~~~~

 

º به افکار و آرزوهای دیگران احترام بگذار و هرگز

 

آن ها را متوقف نساز و رویاهای شان را به تمسخر

 

نگیر.

~~~~~~

 

º هرگز از دیگران بد نگو زیرا با این کار به

 

جهان اطرافت انرژی منفی ساطع میکنی. که با قدرتی

 

چند برابر به سوی خودت باز میگردد.

~~~~~~

 

º همه انسانها اشتباه میکنند ولی اشتباهات قابل

 

بخشش هستند.

~~~~~~

 

º افکار بد باعث بیماری ذهن ٬ بدن و روح میشود

 

پس خوش بینی را تمرین کن.

~~~~~~

 

º از رنجاندن قلب های دیگران بپرهیزید زهر عذاب شما

 

به خودتان باز خواهد گشت.

~~~~~~

 

º در همه زمان ها صادق باش صداقت آزمون اراده ی

 

انسانها در این جهان است.

~~~~~~

 

º ابتدا با خودت صادق باش. تو نمیتوانی به دیگران

 

کمک کنی اگر اول به خودت یاری نرسانی.

~~~~~~

 

º به عقاید مذهبی دیگران احترام بگذار و هرگز نظرات

 

خود را به دیگران تحمیل نکن.

~~~~~~

 

º در نیکو کاری با دیگران مشارکت کن.

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ليلا ; ساعت 1:22 روز پنجشنبه یازدهم بهمن 1386

جملات کوتاه و عاشقانه   :.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست

 من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!

قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...

آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...

خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود

 به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

 معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم

به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند

یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!

برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!

از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!

دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....

محبت ره به دل دادن صفاي سينه ميخواهد به ياد يکدگر بودن دلي بي کينه ميخواهد اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا ان است که نامت را هميشه بر زبان دارم

وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی



دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

 سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم

کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

ویلیام شكسپیر میگه : زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت لحظه شماری می كنه...


نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام


من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را...

اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون....

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...

اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود ...




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ليلا ; ساعت 1:58 روز جمعه بیست و یکم دی 1386

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

 

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

 

نه قوتی که توانم کناره جستن از او

 

نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

 

نه دست صبر که در آستین عقل برم

 

نه پای عقل که در دامن قرار کشم

 

ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست

 

جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم

 

چو می​توان به صبوری کشید جور عدو

 

چرا صبور نباشم که جور یار کشم

 

شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل

 

ضرورتست که درد سر خمار کشم

 

گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید

 

کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ليلا ; ساعت 1:0 روز جمعه بیست و یکم دی 1386

 

خویشتن داری کنترل احساسات نیست , احساس

 

احساسات است.

 

♦♦♦♦♦

 

اگر کسی را دوست داری بگذار برود، که اگر بازگشت

 

همیشه متعلق به توست ، و اگر باز نگشت از ابتدا نیز

 

تعلقی به تو نداشت.

 

♦♦♦♦♦

 

این قانون همیشگی است، که عشق ژرفایش را جز در

 

لحظه ی فراق در نمی یابد.

 

♦♦♦♦♦

 

حضور هر کسی ، و هر چیزی در زندگی تان ، تنها

 

انتخاب خود شماست.

 

♦♦♦♦♦

 

 آن جا که من می توانم من باشم ،وتو مینوانی تو باشی ،  

و ما می توانیم ما باشیم ، و من می توانم رشد کنم ،

 

و تو می توانی رشد کنی ، و ما می توانیم رشد کنیم،

 

آن جاست که عشق و صمیمیت حضور دارد.

 

♦♦♦♦♦

 

عشق؛ رها کردن همه ی آن چیزهایی است که دوست

 

دارید.

 

♦♦♦♦♦

 

عشق و دلبستگی دو چیز متفاوت هستند،

 

عشق ، در اختیار نداشتن تمام و کمال،

 

و دلبستگی در اختیار داشتن تمام و کمال است.

 

اولی آزادی و دومی اسارت است.

 

تو می توانی عاشقانه و بدون دلبستگی زندگی کنی... .

 

♦♦♦♦♦

 

درون هر سختی ، فرصتی خفته است.

 

♦♦♦♦♦

 

عقد میان زن و مرد ،

 

پیوند میان دو آگاهی است ،

 

اجبار حقیقت است تا در واقعیتی نوین تولد یابد.

 

واین رهگذر ،

 

فرزند را دریچه ی ورود خود سازد.

 

♦♦♦♦♦

 

هیچ گاه حقیقت به سراغ تو نخواهد آمد،

 

این تو هستی که به سراغش میروی .

 

♦♦♦♦♦

 

شرط بخشش فراموشی آن است .

 

♦♦♦♦♦

 

نیروی محبت همان چیزی است ، که ژرف ترین معنا و

 

مفهوم را به زندگی می بخشد.

 

♦♦♦♦♦

 

عشق،

 

دهنده ودریافت کننده را ،

 

درمان می کند .

 

♦♦♦♦♦

 

اولین هدیه، زندگی؛

 

دومی عشق ؛

 

و سومی فهم است .

 

♦♦♦♦♦

 

عشق شبیه جنگ است ، به آسانی شروع و به سختی

 

پایان می یابد.

 

♦♦♦♦♦

 

 

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ليلا ; ساعت 18:44 روز دوشنبه هفدهم دی 1386

هرگز نباید به پشت سرمان نگاه کنیم.

 

 

تکبیر و خود پسندی در بسیاری از موارد,بی ارزش از ترس

 

 و وحشت می باشد.

 

 

کسی که خدا را می شناسد, توصیف نمی کند .کسی که خدا را

 

توصیف می کند, او را نمی شناسد .

 

 

 

بزرگترین ترس این نیست که در انجام کاری ناتوان باشیم , بلکه

 

بالاترین درجه ی ترس و وحشت وقتی است که متوجه

 

شویم بسیار از آنی که فکر می کردیم توانمند تر هستیم.

 

 

احمق ترین افراد کسانی هستند که خود را داناترین مردم می دانند

 

و برای  هرچیزی تفسیر و توضیحی می جویند.

 

 

مسافرت بهترین روش یادگیری می باشد .

 

 

   اگر شما دو تا پرنده را به یکدیگر ببندید , آنها در مجموع چهار

 

بال خواهند داشت , اما هرگز موفق به پرواز نخواهند شد.

 

 

نه بر روی اهانتها و تحقیرهای انسانها حساب کن و نه بر روی

 

تمجیدها و ستایش های ایشان . به این ترتیب شما خواهی توانست

 

راه خودت را بسازی.

 

 

از دست دادن بخشی از چیزی بهتر است تا از دست دادن کل آن

 

چیز.

 

 

به مذهب خود هر چه هست عمل کنید.

 

 

تصمیمات خدا مرموزند اما همواره به نفع ما هستند.

 

 

شادی یک نفر به این معنا نیست که دیگران باید غصه بخورند.

 

 

اگر به دنبال پیدا کردن معنا برای هستی باشیم مانع ایفای نقش

 

طبیعت میشویم و از درک آیات خدا عاجز می مانیم.

 

 

مرگ گریز ناپذیر است.

 

 

برای هیچ کس امکان ندارد به شخص دیگری تبدیل شود.

 

 

زندگی فقط همین لحظه ای است که در آن هستیم.

 

 

همه ی اشخاص خوشبخت خدا را در دل دارند.

 

 

با نوشتن به خدا و دیگران نزدیک تر میشویم.

 

 

اگر روح من هنوز نمرده است به این خاطر است که سخنی برای

 

گفتن دارد.

 

 

اگر کسی از من کمک بخواهد یعنی اینکه هنوز روی زمین

 

ارزشی دارم.

 

 

در هر سنی خداوند دل مشغولی های خاصی به انسان میدهد.

 

 

از هر لحظه ی زندگیت استفاده کن اگر نمیخواهی بعد ها افسوس

 

و پشیمانی داشته باشی.

 

 

معنای زندگی من همان چیزی است که خودم میخواهم به آن

 

بدهم.

 

 

مردمی که چیزی ندارند از دست بدهند هرگز به زندگی ابدی

 

فکر نمیکنند.

 

 

پروردگارا ما را با رحم بی پایان و با عشق بی پایان خود ببخش.

 

(پائلو کوئلیو)

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ليلا ; ساعت 15:51 روز جمعه چهاردهم دی 1386

 

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

 

 

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

 

 

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

 

 

که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

 

 

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

 

 

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

 

 

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

 

 

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

 

 

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

 

 

همه دانند که در صحبت گل خاری هست

 

 

نه من خام طمع عشق تو می​ورزم و بس

 

 

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

 

 

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

 

 

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

 

 

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

 

 

جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

 

 

من از این دلق مرقع به درآیم روزی

 

 

تا همه خلق بدانند که زناری هست

 

 

همه را هست همین داغ محبت که مراست

 

 

که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

 

 

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

 

 

داستانیست که بر هر سر بازاری هست

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ليلا ; ساعت 17:19 روز پنجشنبه پانزدهم آذر 1386

 




دسته بندی :




نویسنده : ليلا ; ساعت 17:17 روز چهارشنبه سی ام آبان 1386

"سرش ميشه سرم نشد"

 

كاش كه عشق و عاشقي جوون و پير سرش ميشد

 

اوني كه دوسش دارم اسيري سرش ميشد

 

عمريه تو حسرت گرمي دستاش ميسوزم

 

اوني كه منو سوزونده كاش كه تب سرش ميشد

 

اوني كه من عاشقشم كاش آرزو سرش ميشد

 

معني جمله ي نازتو بگو سرش ميشد

 

حرفامو كه ميدونم بخوام نخوام گوش نميده

 

لا اقل كاش تو قصه گفتگو سرش ميشد

 

كاش يه لحظه خودشو فقط به جاي من ميذاشت

 

شوق درد عاشقاي بي حواس سرش ميشد

 

عمريه بهش ميگم ديوونتم سكوت و هيچ

 

نه كه عاشقشم كاش كه وفا سرش ميشد

 

نميخوام تموم حرفا رو بفهمه لا اقل

 

كاش خود دوستت دارم جدا جدا سرش ميشد

 

اوني كه عاشقشم كاش ميميرم سرش بشه

 

واسه خاطر تو ماهو ميگيرم سرش ميشد

 

اي كاش اون يكم در به دري سرش ميشد

 

اينكه ميميره دل از بي خبري سرش ميشد

 

اونيكه عاشقشم كاش كه سفر سرش ميشد

 

رفتن و هجرت و كوچ و بال و پر سرش ميشد

 

نه دوسم داره نه ميگه دوست نداشته باشمش

 

كاش يه بار منم به همراهت ببر سرش ميشد

 

كاش يه كم ... منو نگاه كن ،تو وفا سرت ميشه؟

 

شمع و پروانه و فانوس و خدا سرت ميشه؟

 

من خودم يه وقتا ديدم تو نگران من ميشي

 

ترس و كهكشان و گيتار و دعا سرت ميشه

 

ببينم قايم نكن خيلي چيزا سرت ميشه؟

 

بدي و زشتي قلب آدما سرت ميشه؟

 

واسه ي همين كه خوب داري بازي ميكني

 

كه من اين حرفايي كه زدم كجا سرت ميشه؟

 

تو تمام دردامو سرت ميشه سرت ميشه؟

 

نه كه حالا از اون اول هميشه سرت ميشه؟

 

ميدوني عاشقتم دلت برام شور ميزنه

 

ولي بيشتر از ميخوامش نميشه سرت ميشه؟

 

من ميرم حرفاي من يه روزي سرت ميشه

 

شعر من كليد دفتر زردت ميشه

 

اما هر چي كه شدي، رسيدي به هر جا بدون

 

گفته بودم تو قد فرشته ها سرت ميشه

 

من كه هر چي نوشتم از تو باز سرم نشد

 

فكرامو كرده بودم خواستم همين حالا برم

 

نذارش پاي دروغ آره نشد برم ، نشد...


گل من پرنده ای باش و به باغ یاد بگذر
مه من ، شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین

گل باغ آشنایی ، گل من ، کجا شکفتی
که نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد
نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی
نه به دست مست بادی خط آبی پیامی
نه بنفشه یی
نه جویی
نه نسیم گفت و گویی
نه کبوتران پبغام
نه باغهای روشن
گل من
میان گلهای کدام دشت خفتی
به کدام راه خواندی
به کدام راه رفتی ؟
گل من
تو راز ما را به کدام دیو گفتی
که بریده ریشه مهر ، شکسته شیشه دل


منم این گیاه تنها
به گلی امید بسته
همه شاخه ها شکسته
به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم
در آن سیاه منزل
به هزار وعده ماندیم
به یک فریب خفتیم




دسته بندی :




نویسنده : ليلا ; ساعت 16:59 روز چهارشنبه سی ام آبان 1386




دسته بندی :




نویسنده : ليلا ; ساعت 15:56 روز جمعه یازدهم آبان 1386

 




دسته بندی :




نویسنده : ليلا ; ساعت 15:24 روز جمعه یازدهم آبان 1386

دلت آمد؟

 

تو مثل دریا عاشقی و پاک و بارانی

 

و من یک تکه از دریا ولی نمناک و طوفانی

 

به یاد چشمهای تو تفال میزنم امشب

 

ببینم میروی آخر از اینجا یا که میمانی

 

تو را جان همانی که جدایت کرد از چشمم

 

همین امشب بیا در کلبه سردم به مهمانی

 

اگر چه رفته ای و بار دیگر برنمیگردی

 

ولی دیوانه ات هستم خودت هم خوب میدانی

 

تمام شمعدانی ها برایت اشک میریزند

 

دلت آمد دل گلهای با غم را بلرزانی؟

 

و عادت درد سنگینی ست وقتی اوج میگیرد

 

به من عادت نکردی طعم حرفم را نمیدانی

 

تماشا میکنم این قصه را زیبای من اما

 

خدا رو خوش نمی آمد که این دل را بسوزانی...




دسته بندی :




نویسنده : ليلا ; ساعت 15:8 روز جمعه یازدهم آبان 1386

زهر شيرين

 

تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق

 

كه نامي خوش تر از اينت ندانم

 

و گر هر لحظه رنگي تازه گيري

 

به غير از زهر شيرينت نخوانم

 

تو زهري زهر گرم و سينه سوزي

 

تو شيريني كه شور هستي از توست

 

شراب جام خورشيدي كه جان را

 

نشاط از تو غم از تو مستي از توست

 

به آساني مرا از من ربودي

 

درون كوره ي غم آزمودي

 

دلت آخر به سرگردانيم سوخت

 

نگاهم را به زيبايي گشودي

 

بسي گفتند دل از عشق بر گير

 

كه نيرنگ است و افسون است و جادوست

 

ولي ما دل به او بستيم و ديديم

 

كه اين زهر است اما نوشداروست

 

چه غم دارم كه اين زهر تب آلود

 

تنم را در جدايي ميگدازد

 

از آن شادم كه در هنگامه ي درد

 

غمي شيرين دلم را مينوازد

 

اگر مرگم به نامردي نگيرد

 

مرا مهر تو در دل جاودانيست

 

و گر عمرم به ناكامي سر آيد

 

ترا دارم كه مرگم زندگانيست...

 




دسته بندی :




نویسنده : ليلا ; ساعت 14:58 روز جمعه یازدهم آبان 1386

قسم...

 

قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلي بو نكنم

 

جز به تو و به خوبيات به هيچ كسي خو نكنم

 

قسم به اسمت كه تو رو تنها نزارم بعد از اين

 

اسم تو رو داد ميزنم تا دم دماي آخرين

 

قطره قطره خونمو يك جا به نامت ميكنم

 

دلخوشي هاي دنيا رو خودم به كامت ميكنم

 

ميبرمت يه جاي دور ميشم واست سنگ صبور

 

واست يه كلبه ميسازم پر از يه رنگي پر نور

 

روح و دل و جون و تنم نذر نگاهت ميكنم

 

دنياها رو فداي اون چهره ي ماهت ميكنم

 

هر چي كه باختي پاي من هر چي كه بردم مال تو

 

دفتر شعر پيرمو وقتي كه مردم مال تو...

 




دسته بندی :




نویسنده : ليلا ; ساعت 14:47 روز جمعه یازدهم آبان 1386

مسافر شهر غم...

 

دلم از دنياي پست و سنگي آدمها گرفته... چمدانم را ميبندم آهنگ سفركرده

 

ام نمي دانم به كجا بايد رفت ولي مي دانم تصميم سفردارم پا به داخل كوچه

 

 مي گذارم از بي احساسي مردم سردم مي شود ...

 

 

 

به هر كوچه كه مي رسم عشق را سنگسار مي كنند، به عابري مي گويم :

 

هواي كثيفي است ! دود را مي گويي ؟ سر تكان مي دهم . مي گويد : دود

 

اگزوز است. مي خندم ولي خوب مي دانم دود اگزوز نيست دودي است كه

 

از آتش انتقام دلهاي سنگي برخاسته به راهم ادامه مي دهم مردي روي گاري

 

دو رنگي مي فروشد سرش حسابي شلوغ است كمي جلوتر عابري صداقت

 

را زير پايش له مي كند چند شم مي شود ... صورتم را بر مي گردانم تا نبينم

 

اما مگر مي شود ؟

 

نزديك مغازه اي مي ايستم مردي سه بسته خيانت مي خرد قدم هايم را تند

 

مي كنم وبه سرعت دور مي شوم اشك هايم سرازير مي شود شاعري شعر

 

غم مي سرايد شوريده گي ام را ميبيند: چه مي خواهي ؟ پاسخ مي دهم :

 

محبت ! پوزخندي مي زند : نيست سالهاست افسانه شده از او جدا مي شوم

 

كمي جلوتر پسري عاطفه را تنبيه مي كند ...پاي سفرم مي شكند ...

 

به راستي شما بگوييد به كجا سفر كنم ؟

 




دسته بندی :




نویسنده : ليلا ; ساعت 14:39 روز جمعه یازدهم آبان 1386

اگر عشق نبود...

 

اگر غرور نبود

 

چشمهايمان به جاي لبها سخن نميگفتند

 

و ما كلام دوستت دارم را در ميان نگاه هاي گه گاهمان جستجو نميكرديم

 

اگر خواب حقيقت داشت

 

هميشه با تو  در كنار آن ساحل سبز

 

لبريز از ناباوري بودم

 

اگر ديوار نبود

 

نزديك تر بوديم

 

اگر كينه نبود

 

قلب ها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند

 

من با دستاني كه زخم خورده ي توست

 

گيسوان بلند تو را نوا زش مي كردم

 

و تو سنگي را كه من به شيشه ات زده بودم

 

به يادگار نگه ميداشتي

 

و ما پيمانه هايمان را در تمام شب هاي مهتابي

 

به سلامتي دشمنان مينوشيديم

 

اگر عشق نبود

 

اگر خداوند يك آرزوي انسان را بر آورده ميكرد

 

من بي گمان دوباره ديدن تو را آرزو ميكردم

و تو نيز هرگز نديدن من را

 

آنگاه نميدانم به راستي خداوند كدام يك را ميپذيرفت؟...

                                    

 




دسته بندی :